تبليغاتX
سوگ بطلان
تعالی این تن در تن خلاصه شده !
روحمان تنها بستری بود که در خلاء دمی تازه کرد...

دستانت را به من بده...

ما ...با تنی ویران ...در خلاء ارام تریم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 23:54  توسط زائل  | 

دود امیزش روحمان را دربند دید ...

و به زمان اندکی ناپدید گشت...

ساعتی بعد خدای قرمز پوش با تنی انباشته از رز سرخ

 امیزشمان را به دیداری تبریک گفت ...

دوود راز نگه دار خوبی نبود ...

(فقط برای ارتباط با نیروانا)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 23:21  توسط زائل  | 

 

 

خدای قرمزپوش من عاشقتم و میدونم که اون اندازه که یه ادم میتونه قشنگ باشه خدای اون ادم هم قشنگه ...خدا من با تو ترکیب قشنگی هستیم ؟ مایلی به ترکیب من در بیای ؟

کاش میشد باهات عشق بازی کرد...

فک کنم اگه ادمها میتونستن باهات عشق بازی کنن زندگیشون مختل میشد ...لذت اون عشق بازی نمی ذاشت به چیز دیگه ای فک کنن...اما تو واسه عشق بازی باید حرفه ای باشی!میدونی من باهات عشق بازی نکردم اما معاشقه کردم ...حسش مثل پر شدن از تو ...انگار که 2تا قلب دارم یکی سمت چپ و اون یکی سمت راست هر دوتاش پر میشه از تو ...میدونی وقتیم که مادرمو میبوسم این حس بهم دست میده و پر میشم ازش ...بد؟

نباید میگفتم؟خدا ...تو از چی پر میشی وقتی منو بغل میکنی؟

تو که همش ساکتی ...یعنی من و تو به هم میرسیم؟

تو همون تخت بزرگ؟

شاید تختمون چوبی تر از اونی باشه که بتونه عشق بازیمونو درک کنه ...مهم نیست مهم من و توییم مگه نه؟

باید قبل از رسیدنمون یه قولی بهم بدی ....!قول بدی تموم اهنگایی که دوس دارم موقع عشق بازی  واسم بذاری... تو که قرمزی اما من دوس دارم سفید باشم جاییم که هستیم سفید باشه بهتره....!نه رنگ جا رو تو انتخاب کن ...اون لحظه من و تو از هم پر میشیم قشنگ ترین ترکیب دنیا ...مگه نه؟تا اون موقع چه قدر مونده ؟چند تا طبقه؟

به نظر میرسه اخرین طبقه ی برج خدایان جاودانه است ...وای چه قدر افتخار بزرگیه که خدای من بالای همه ی خداهاست ...

تازه خدای من از همه خوش رنگ تر ...قرمز رنگ یه چراغ راهنما...رنگ یه رز قرمز رنگ خوون ...رنگ هوس عشق بازی ...بعد از این که از هم پر شدیم تا ابد بخوابیم فقط بخوابیم ...من و تو به خواب میریم و دنیا از منو تو خالی میشه . ...

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 23:50  توسط زائل  | 

داشتم به هوا میگفتم :من هیچ گاه به تو خیانت نکردم ...

که هوا ارام گفت:چرا!یک روز در میان...وقتی به حمام میروی...

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 0:12  توسط زائل  | 

و من خانه را به هم خوابگی زمین دعوت میکنم...

شاید دریابد کهولت زمین را ...

اجتماع های مصلوب ادمی از یاد برده اند فرسودگی زمین را ....

و سوار بر مرکب علم بر بارهای اندیشه ی ادمی میتازند...

ایمان اورندگان سخت ایمانشان را در حفره های سرد مدفون می کنند

و بیماران ترس هیبتشان را در میان خیابان های مسدود گم میکنند...

و شاعران هجو هزلیتشان را تنها در مهمانی های راکد می سرایند...

دانایان هرز نبوغشان را تنها به رخ خدایان مرگ می کشند...

در زمین  پارادکسی ابدی پا بر جاست ...زمین پست مسکن گه اشرف مخلوقات....

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 18:13  توسط زائل  | 

ارزوهایش دود شد ...بر خواست

 و سیگار را زیر پا لگد کرد ...

انحدام ریه ... علت مرگ دخترش بود ... 

و باز هم دوووووووووود...

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 22:17  توسط زائل  | 

چشمانش را بست...

نگاهی بی تفاوت لرزید...

خدای قرمز پوش سریع الحساب است...

چشمانش را گشود ...او رفته بود .

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 23:44  توسط زائل  | 

همیشه از روز تولدم بیزار بودم چون غربتمو رو زمین خاکی متذکر میشد ... 

تولدت مبارک غریب سرزمین خاکی

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 12:1  توسط زائل  | 

تیر چراغ برق با جسارت تمام قد کشید

و جان کلاغ سیاه را گرفت ...

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 11:17  توسط زائل  | 

شهر خوابید ...

و دخترک هم چنان میدوید...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 14:18  توسط زائل  |